ضیافت زندگی
زندگي ما ، زائيده انديشه ماست
آمــدی جانــم بــه قربانت ولــی حالا چرا نوشدارویــی و بعد از مرگ سهراب آمدی عمر ما را مهلت امروز و فـردای تو نیست نازنینــا مــا به نــاز تـو جــوانــی داده ایم وه کــه بــا ایـن عمــرهای کوته بی اعتبار آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند شهریـارا بی حبیب خود نمی کــردی سفـر شهریار زندگی چیست؟؟؟؟؟ غنچه با دل گرفته گفت قیصر امین پور نيكو و آبرومند زندگي كن، آنگاه، به وقت سالخوردگي، هنگامي كه به گذشته بيانديشي، از زندگي ات بارديگرلذت خواهي برد. -مرد دلير بهنگام ستيز و نبرد ، همراهانش را نمي شمارد سلمان هراتي عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند. مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بي شخصيتاند و بي اعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهاشان يکی است کتاب نيايش
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت
بايد امشب بروم , بايد امشب چمداني را که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد
بردارم
و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي وازه که همراه مرا مي خواند
يک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هايم کو ؟
دشت هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آید
سهراب سپهري
(( بهترين دوست آن است که وقتي او را ياد کردي ياري ات کند و زمانيکه او را از ياد بردي تو را به ياد آورد..))
--------------------------------------------------------------------------
در سقوط هم مي توان با شکوه,سهمگين و با صلابت بود
"اين را آبشار مي گفت"
اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !
روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !
فريدون مشيري
بـــی وفــا حالا که من افتاد ه ام از پا چرا
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
مــن که یک امــروز مهمــان توام فردا چرا
دیگــر اکنــون با جــوانان ناز کن با ما چـرا
این همه غافل شدن ازچون منی شیداچرا
در شگفتــم من نمی پاشد ز هم دنیا چـرا
راه عشق است این یکی بی مونس وتنهاچرا
![]()
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است
![]()
![]()
... خداوندا ...
تو می دانی که انسان بودن و ماندن
چه دشوار است ...
چه زجری می کشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است ...
-آدم هاي بزرگ به خوشي هاي کوتاه هنگام تن نمي دهند
-آدمهاي پاک نهاد درهاي وجودشان را پس از ناسپاسي مي بندند نه پيش از آن
-نگاه آدمهاي کوچک ، چه زود پر مي شود و لبريز
![]()
آفتابا مدد کن که امروز
باز بالندهتر قد برآرم
ياريام ده که رنگينتر از پيش
تن بلبخند گرمت سپارم.
گر تغافل کني ريشهي من
در دل خاک رنجور گردد
بازوان مرا ياوري کن
تا نيايشگر نور گردد.
شاديام بخش و آزادگي ده
تا زمين تو دلجو کنم من
پر گشايم به روي چمنها
باغهاي تو خوشبو کنم من.
ابر بر آسمان مينويسد:
عمر کوتاه و شادي، چه بيپاست.
بي سر و پا نميداند افسوس
شبنم زودميرا چه زيباست.
بر سراپردهام -گرچه کوچک-
آسمان چتر آبي گرفتهست
وين دل تنگ در دامن کوه
خانهاي آفتابي گرفتهست.
آفتابا غروب تو ديدم
خيز از خواب و کمکم سحر کن
سرد بودهست جان من اينجا
گرم کن جان من، گرمتر کن.
«سياوش کسرايي»
![]()
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟
من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟
1. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
2. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند
-------------------------------------------------------------------------------------------
3. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند
آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما ميمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
----------------------------------------------------------------------------------------
4. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند
شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم.
عشق زاييده تنهايي است.... و تنهايي نيز زاييده عشق است...
تنهايي بدين معنا نيست که يک فرد بيکس باشد .... کسي در پيرامونش نباشد!
اگر کسي پيوندي ، کششي ، انتظاري و نياز پيوستگي و اتصالي در درونش نداشته
باشد تنها نيست!
برعکس کسي که چنين چنين اتصالي را در درونش احساس ميکند...
و بعد احساس ميکند که از او جدا افتاده ، بريده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعيت نيز تنهاست ......
فکر هاي کوتاه ودر برابر نگاه پست وپليد... احساس او در روح هاي بسيار الوده واندک قرار گيرد...
انسانيت حد ومرز نمي شناسد...قبل از ان که داراي هويت زن يا مرد
بودن باشيم ...انسانيم...وتکليف ادميت از جنسيت بالاتر
است .همديگر را به اين نام بشناسيم
وداع جاوداني حسرتا با من جواني کرد
بهار زندگاني طي شد و کرد آفت ايام
به من کاري که با سرو و سمن باد خزاني کرد
قضاي آسماني بود مشتاقي و مهجوري
چه تدبيري توانم با قضاي آسماني کرد
شراب ارغواني چارهي رخسار زردم نيست
بنازم سيلي گردون که چهرم ارغواني کرد
هنوز از آبشار ديده دامان رشک دريا بود
که ما را سينهي آتشفشان آتشفشاني کرد
چه بود ار باز ميگشتي به روز من توانائي
که خود ديدي چها با روزگارم ناتواني کرد
جواني کردن اي دل شيوهي جانانه بود اما
جواني هم پي جانان شد و با ما جواني کرد
جواني خود مرا تنها اميد زندگاني بود
دگر من با چه اميدي توانم زندگاني کرد
جوانان در بهار عمر ياد از شهريار آريد
که عمري در گلستان جواني نغمه خواني کرد
شهريار
![]()
راه رستگاري در آخرت، رستگاري در دنيا است و راه بهشت اسلام از آزادي و بيداري و عزت و دانش مسلمين
مي گذرد و هر که در اينجا ذليل بميرد، آنجا نيز ذليل بر مي خيزد و هر که اينجا کور است، آنجا نيزکور خواهد بود.
هر که به ظلم تن دهد همدست ظالم است و زندگي مسلمان بر عقيده و جهاد استوار است و سنت پيامبر و
پروردگان پيامبر، تلقين و تعبد و رياضتهاي فردي نيست، جهاد و شهادت است و آورنده ي قرآن يک راهب نيست،
پيامبر مسلح است وهدف رسالتش آگاهي و عدالت.
راه تقرب خدا در اسلام تعقل است، نه تعبد و عابد ناآگاه بي دانش. خداي اسلام، آهن(مظهر قدرت) را دررديف
ترازوي عدل و ترازوي عدل را در کنار کتاب و وحي نام مي برد
معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر کلاسيها،
لواشک بين خود تقسيم مي کردند
وان يکي در گوشه اي ديگر «جوانان» را ورق مي زد
براي آنکه بي خود هاي و هو مي کرد و با آن شور بي پايان،
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک
غمگين بود
تساوي را چنين نوشت: يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکي برخاست،
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد ...
به آرامي سخن سر داد:
تساوي اشتباهي فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد: اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آيا باز يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد: آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود ؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بود ؟
وان سيه چرده که مي ناليد، پايين بود ؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي گرديد؟
يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟
يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست...
خسرو گلسرخي
که در دل خود فکر مي کند نه تنها همه هستي آدمي را در بر مي گيرد ،
بلکه چنان جامع است که بيرون مي رود
و بر همه اوضاع و شرايط زندگيش دست مي نهد .
به راستي که آدمي همان است که مي انديشد
و منش او حاصل جمع تمامي انديشه هاي اوست .
(انديشه و کردار زندانبان سرنوشت است )
انديشه ي ذهن مارا آفريده است . آنچه هستيم با انديشه پرداخته و بنا شده است .
اگر ذهن آدمي از انديشه هاي پليد آکنده باشد به درد گرفتار مي آيد
آدمي توسط خودش آباد يا ويران مي شود . در زرادخانه انديشه به کمال صعود مي کند .
آدمي استاد انديشه است سازنده منش و آفريننده و شکل دهنده، ي وضعيت محيط و تقدير.
آدميان نه آنچه را که آرزومند اند، بلکه آنچه را که سزاوارند جذب مي کنند .
منبع: (تو هماني که مي انديشي) جيمزآلن
| Design By : Night Skin |

